درویش و زاهد و دخترکِ کنار رودخانه

درویش و زاهدی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.

دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:

«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»

درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

برداشت

بسیاری از ما چیز های کوچکی در ذهنمان داریم که مدت ها فکر ما را در گیر می کنند در حالی که کوچکترین ارزشی ندارند و بهتر است که اصلا به آن ها فکر نکینم و رهایشان کنیم. داستان درویش و زاهد و دخترکِ کنار رودخانه به خوبی به ما نشان می دهد که این نکات کوچک چگونه وزنه هایی می شوند که به دوش می کشیم.

یادمان باشد باید رها کنیم تا رها شویم.

 

بیخودم کن که از آن حالتم آزادیهاست

بنده آن نفرم کز خود خود آزادند

مولانا

 

و چه زیبا گفت مولانا که درآغاز باید رها کنی تا بتوانی یک گام بالاتر روی و به خویش برسی:

 

حیلت رها کن عاشقــا دیوانه شو دیوانه شو

و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو

هــم خــویش را بیگـــانه کن هم خانه را ویرانه کن

و آنگه بیا با عاشقان هم خانـه شـو هم خانه شــو

رو سینــه را چـون سینه ها هفت آب شواز کینه ها

و آنگـــه شراب عشــق را پیمانـــه شــــو پیمانــه شـو

باید کـــه جملــه جــان شــوی تا لایق جانان شوی

گـــر ســوی مستــان میــروی مستانه شـــو مستانه شو

مولانا

 

 

ارادتمند شما

معین صادقیان